عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است
تو تمومه دنیامی تو تمومه حرفامی تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی. خیلی دوست دارم بدونم من کجای زندگیتم. خوشگلا من رفتم مدرسه ديگه آپ آرزو شده.ببخشيد كه نميشه بهتون سر بزنم. چرا عمر ما اين قدر كوتاهه؟ ولي چرا فاصله بين من و تو زياده؟ نه اين تقدير نيست اين منم كه نميخوام،اين تويي كه نمي خواي،اما ميدونم هر دو ميخواييم ولي نميتونيم يا شايد نميشه. از همه ي دوستانم كه به اين وبلاگ سر ميزنيد ممنون.تازه قالبم رو عوض كردم،اگه در باره قالب جديد هم نظر بديد ممنونتونم. تاحالا به چشماش زل زدي؟ تاحالا نزديكش شدي؟ تاحالا دستش رو تو دستات فشار دادي؟ تاحالا احساساتت رو بهش نشون دادي؟ و اينكه تاحالا بوسيديش؟
در راهی بی نور قدم می
گذارم قدم هایی کوتاه نا مطمئن جلوی راهم افسانه هایی را
می بینم که هر کدام رازی پشت خود پنهان کرده اند چهره ها و چشم هایی را می
نگردم که دردی در دل خود نگاه داشته اند از روی جوی خیابان ها می
پرم تا راهم یکنواخت نباشد ناگهان پایم پیچ می خورد
تعادلم را از دست می دم اما می دانم نمی افتم دوباره پا در جاده می
گذارم سرم را رو به آسمان می کنم تا آبي آسمان ستایش
کنم دلم غمناک می شود چون باز ابری سایه اش روی
خورشید گسترد و نگذاشت غروب را ببینم ... نا گهان ظلمت شکافت آذرخشي فرود آمد ، و مرا ترساند رگباری نشست بر شانه هایم از در همدلی اما کوتاه و من همچنان ...عاشق ميمانم سلام اين عكس تخته سيام كلاسمون هست گفتم يك روز هم دست به گچ بشم.فقط عجله اي عكس گرفتم ديگه ببخشيد دستم لرزيد هول هم بودم كه كلاس دخترا نياند بيرون تو اين گير و بيري منو ببينند. سلام بچه ها من ببخشيد كه دير دير آپ ميزارم چون وقتي
از كلاس ميام از دست اين سر وصدا و اين آفتاب لعنتي سر درد اجازه هيچ كاري نميده
يا بهتره بگم كه هواس از سرم ميره. در برابر پديده عشق،بجاست كه حركتي خردمندانه داشته
باشيم،به خصوص زماني كه احساس عاشقانه به ما دست ميده حتما شما هم اين احساس رو
تجربه كرديد...شايد هم نه من نميدونم.جراحت هاي روحي زماني بيشتر ميشود كه احساس
كنيم دوست داشتني نيستيم.در واقع،همه مسائل را پيوسته تجزيه و تحليل كردن موجب قطع
ارتباط ما با عشق و قضاوت نادرست ميشود. پس فقط دوست بداريم و از طرح سئوال هايي مثل چرا،چه
كسي و چگونه دوست بداريم بپرهيزيم زيرا هيچ فايده اي نصيب ما نميشود.جدي ميگم باور
كنيد.يه عالمه فكر كردم بعد براتون نوشتم.♥☻♥




















خواستم سايه را به دره رها کنم اما سکوت نگذاشت





از دست تو نیست دل من از گریه پره .واسه تو هر دم میباره.دیگه اشکای من طاقت موندن ندارند.نباشی بی تو باز میمیرند.میریزند.بی تو هر دم میبارند.
نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت
10:55 AM توسط HERNANDO| |
آخه بگو چرا اين دنيا اينقدر كوچيكه؟
نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت
11:29 PM توسط HERNANDO| |
تاحالا به كسي كه دوستش داري خيره شدي؟
نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت
9:28 PM توسط HERNANDO| |
نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت
1:46 PM توسط HERNANDO| |
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت
3:58 PM توسط HERNANDO| |
نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت
2:28 PM توسط HERNANDO| |

